تبلیغات
دانشجویان مهندسی تکنولوژی معماری دانشگاه آزاد اردبیل

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

<

كد تعیین وضعیت یاهو

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

FreeCod Fall Hafez

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ



RSS

دانشجویان مهندسی تکنولوژی معماری دانشگاه آزاد اردبیل
معماری رد زمان است بر فضا

شنبه 24 اردیبهشت 1390

وبسایت دانشجویی معماری
مرتبط با :
http://estoesferpecto.produccionesbalazo.com/wp-content/uploads/2009/09/z-archi-loveseat.jpg

بزودی وبسایت دانشجویان معاری دانشگاه آزاد اردبیل با گروه و انجمن
 شروع بکار خواهد کرد .در صورت تمایل جهت نویسندگی در وبسایت مشخصات خود را به ایمیل icman.freely@gmail.com ارسال نمایید
با تشکر.
   


...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 09:32 ق.ظ
نظرات ()

دوشنبه 5 اردیبهشت 1390

باد ما را با خود خواهد برد
مرتبط با :

باد ما را با خود خواهد برد

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما با خود خواهد برد

باد ما با خود خواهد برد



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 02:17 ب.ظ
نظرات ()

جمعه 5 آذر 1389

نجوای شبانه
مرتبط با :

مولا جان!


آدینه ها از پیِ هم میگذرند و بی یادت سپری میکنم روزهای هفته را...


مشغولِ دنیا شده ام...


از یاد برده ام هستی...


از یاد برده ام همانند پدری برای فرزندش...


از یاد برده ام در فراقت به سر می برم...


از یاد برده ام...


چه دردی بالاتر از اینکه مولایِ خودم، امامِ حیّ ِخودم را به دست فراموشی سپرده ام؟!


چه دردی دردناک تر از اینکه قلبی برایم نمانده باشد که درونش را سرشار از تو کنم؟!


چه دردی بالاتر از اینکه تمامِ دنیا یاریم کنند در این نسیان؟!


چه دردی جانگدازتر از اینکه به نبودنت عادت کنم؟!


مولای مهربانم!


میدانم که همیشه هوایم را داشته اید...


میدانم که مهربان تر از شما نمی یابم...


دستانم را دراز میکنم به سمتتان تا وساطتم را کنید...


 


پ.ن: عید بود اما اشک ها پشت پلک ها را سنگین کردند...


پ.ن: امروز عقدِ اخوت بستم با...


پ.ن: کرببلا داره یه کاروون میاد...


پ.ن: این بار هم نشد تیرم را به هدف بزنم...!


 


التماس دعای فرج... یا علی...



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 07:44 ب.ظ
نظرات ()

سه شنبه 18 آبان 1389

عاشق شدن از دید علم!
مرتبط با :

دلشوره و تپش شدید قلب از نشانه هایی هستند كه در داستان ها، افسانه ها یا زندگی روزمره از آن به عنوان نشانه های عاشق شدن یاد شده است و اكنون علم در زمینه این مفهوم و ایده عشق در نگاه اول توضیحات قابل توجهی ارائه كرده است. از دید علم عاشق شدن چندان ساده نیست اما بسیار سریع رخ می دهد. به گفته دانشمندان دانشگاه های ویرجینیای غربی و ژنو، احساسات شدید، قوی، واقعی و عمیق نسبت به فردی یا پدیده ای در واقع تنها نتیجه فعالیت های بسیار پیچیده و متوالی مغز است. قرار گرفتن در حالات احساسی شدید یا به بیان دیگر عاشق شدن از عناصر شیمیایی، شناختی و رفتارهای هدفگرا تركیب شده و ساختاری كاملا پیچیده و درهم را به وجود آورده است. بر اساس مطالعات جدید این پدیده بر خلاف تصور بسیاری از افراد، تنها یك احساس اولیه نیست بلكه فرآیندی به شدت پیچیده و در عین حال منظم است كه 12 بخش از مغز به صورت همزمان برای ایجاد و حفظ لحظه جادویی ایجاد چنین احساسی با هم به شدت فعالیت می كنند و محققان دریافته اند اولین فعالیت های مغزی ویژه چنین احساسی تنها در یك پنجم ثانیه پس از اینكه فرد در معرض موقعیت زمینه ساز قرار می گیرد، آغاز می شود. بر اساس مطالعات جدید در پروژه ای به نام تصویربرداری نورونی عشق، بخشهایی خاص از مغز با نام هایی كاملا غیر رمانتیك مانند غشای كمربندی قدامی در كنار عوامل شیمیایی مانند عامل های رشد اعصاب شامل دوپامین و اكسیتوسین در هماهنگ و ایجاد كردن احساس علاقه شدید به شخص یا پدیده ای نقش دارند. برخی از این مناطق بخش هایی از مغز هستند كه در افرادی كه از داروهای مخدر استفاده می كنند به شدت فعالیت دارند از این رو می توان نتیجه گرفت به وجود آمدن احساسات شدید نسبت به فرد یا پدیده ای، تاثیری مشابه تاثیر داروهای مخدر بر ذهن انسان دارند



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 08:19 ب.ظ
نظرات ()

چهارشنبه 5 آبان 1389

زاهدی گوید:
مرتبط با :

 زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن . گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

======

پ.ن. نمی دونم منبع این نوشته دقیقاً کجاست، ولی خیلی زیبا بود.

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت…



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 10:40 ب.ظ
نظرات ()

سه شنبه 4 آبان 1389

یک داستان بسیار زیبا برای آدمهای مغرور
مرتبط با :

پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا می­رفت و به سخنان مرد جوان  گوش می­داد.

یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده­ ای؟

پیرمرد پاسخ داد: نه استاد من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته­ ام.

ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده­ ای.

پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می­گفته

و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است.

شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.

ناخدا امشب پرسید:

 ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده­ ای؟

 ای استاد اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده­ ام.

 ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده­ ای.

پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و این بار در این فکر بود

 که مطمئناً ناخدا درست می­گفته و او نیمی از عمر خود را از دست داده

است.

 



ادامه مطلب ...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 09:21 ب.ظ
نظرات ()

سه شنبه 4 آبان 1389

مادر
مرتبط با :

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم



ادامه مطلب ...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 09:14 ب.ظ
نظرات ()

دوشنبه 26 مهر 1389

مطلب زیبا
مرتبط با :

۲۵۰ سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.

* این داستان واقعی بسیار جالب هم اول صبحی بسی مایه تبسم مان گردید:
دیروز اینجا «روز تحقیق» دانشگاه بود و دانشجوهای فوق‌لیسانس و دکترا از تحقیقاتشون یه پوستر درست کرده بودن و آورده بودند برای نمایش. درست روبروی من یه خانمی بود زیبارو از دپارتمان انسان‌شناسی که من نمی‌دونم چرا شدیدا جذب پوسترشون شدم و با علاقه خاصی ازشون خواستم که مرحمت کنن و موضوع تحقیقشون رو برای من توضیح بدن…
حالا به هرحال، ما رفتیم سراغ پوستر ایشون و پرسیدیم که ای دوشیزه زیبا، موضوع تحقیق شما چیست؟ خداییش فکر می‌کنید موضوع تحقیق چی بود؟ موضوع این بود که در دوران ماقبل تاریخ، گاو میشها بیشتر در کجای امریکا کشته شدن!!! من راستش اولش فکر کردم که این حالا یه موضوعی از یه جاش درآورده که در روز تحقیق بدون پوستر نمونه، پرسیدم که این یه موضوع جنبی-ه؟ گفت نه این کل تز دکترای منه! گفتم آها! حالا چه‌جوری این اطلاعات رو به دست آوردید؟ گفتش که به ۲۰ تا ایالت سفر کردم و آمار مرگ گاوها رو در دوران ماقبل تاریخ گرفتم (این خودش یعنی حداقل ۱۰۰۰۰ دلار پول بی‌زبون). گفتم خوب حالا به چه نتیجه‌ای رسیدید؟ گفت که به این نتیجه رسیدیم که گاوها بیشتر نزدیک رودخونه‌های بزرگ کشته شدن!
اگر شما متوجه اهمیت این تز می‌شید، لطفا ما رو هم در جریان بذارید!



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 01:15 ب.ظ
نظرات ()

شنبه 8 خرداد 1389

لحظه ای به یاد من باش
مرتبط با :

 

لحظه ای با من باش

تا از آن لحظه برویم تا اوج 

که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل

لحظه ای با من باش

تا که از تو نفسی تازه کنم

تا از آن لحظه با تو سفر ی  دگر آغاز کنم

سفری تا ته به ماورای  نور 

تا به دروازه شهر آرزوهای محال

سفری در خم و پیچ گذر  ستاره  های  خیال

از میون دشت های  بی نور  گذر  كنیم

لحظه ای با من باش

لحظه ای با من باش

لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم

از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم

شعر هم صدای بارون

رنگ سبز جنگل وآبی دریا

قصه ای به رنگ و عطر

قصه های عشق عاشقای دنیا

از یه لحظه تا همیشه

میشه از تو پر گرفت تا اوج ابرا

کوچه پس کوچه شهرو با خیالت پرسه زد تا مرز فردا

لحظه ای با من باش

مرا به خاطر پنهان کردن حرفهای دلم که به تو نگفته ام... ببخش

صدایم را ببخش ؛ لبهایم را ببخش ؛ اشکهایم را ببخش 
از تو راز نگهدار تر کیست؟؟؟ ؛ که سر گذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم ؛ از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم ؟؟

لحظه  ای  با من  باش 



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 10:56 ق.ظ
نظرات ()

شنبه 8 خرداد 1389

سالها
مرتبط با :

آنچه تو سالها صرف ساختنش میكنی، شخصی میتواند یك شبه آنرا خراب كند،با این حال سازنده باش

عشق حقیقی مثل روح است افراد زیادی درباره ی آن صحبت میکنند ولی تعداد کمی محدودی آن را دیده اند.

هر کجا محرم شدی چشم خیانت بازدار
چه بسا محرم که با یک نقطه مجرم میشود



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 07:57 ق.ظ
نظرات ()

پنجشنبه 6 خرداد 1389

داستان کامل خسرو و شیرین نظامی‌ به نثر
مرتبط با :


هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز می‌نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتكب تجاوز به حقوق مردم می‌شود. او كه با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یك روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌كند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی‌مانند.
هنگامی‌ كه هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می‌كند: اسب خسرو را می‌كشد؛ غلام او را به صاحب باغی كه دارایی‌اش تجاوز شده بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد كه چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت‌هایی به دست خواهد آوردكه بسیار ارزشمندتر می‌باشند:



ادامه مطلب ...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 10:42 ق.ظ
نظرات ()

پنجشنبه 6 خرداد 1389

خدایااا
مرتبط با :

من انسانم به گونه ای كه تو آفریدی ، نمی توانم مثل فرشتگانت پاك و آسمانی باشم .

گاهی فریب می خورم 

گاهی ناشكر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا میگیرد .

اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو بازمی گردم چون آغوش تو همیشه باز است .

 

خدایا

 می دانم كه دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد ، پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می كنم و از كسی خواسته هایم را طلب می كنم كه هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد .

رازم را به تو می گویم ، به تو كه همیشه دوست منی و عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملكوتیت می گذارم و در دل دعا می كنم و از تو میخواهم كه اگر به صلاح است دعایم را مستجاب كن .

خدایا سایبانی از جنس اشك و نیاز میخواهم تا سجاده دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم كه بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گلهای زیبای عشق و ایمان را با دگر در من تازه گردانی .خدایا  به  من صبر  بده  تا  اماده  پذیرای  لحظه  های  باشم كه  در  انتظارم..



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 06:53 ق.ظ
نظرات ()

پنجشنبه 6 خرداد 1389

نجوای شبانه
مرتبط با :

شاید اگربرای تو بنویسم ... شاید بتوانم .اما دیگر چشمهایی که بیمار گشته... چگونه میتواند گریه کردن را باز به یاد آرد.دیگر این جسم چگونه یاد آرد گذشته را که در آن ما را مونسی بود.چگونه قلم را بر دست گیرد . در حالی که هوس اتش دارد. جسمی که عطشناک مجازات است.دیگر این پا ها را چگونه نای رفتن باشد درحالی که میدانند که بی راه میروند.دیگر این گوشها چگونه بشنوند در حالی که چشمها مست و گوشها کر...دیگر این حنجره چگونه فریاد برکشد در حالی که درون تهی گشته.آخ خدایا کاش میشد که باران سقف خانه ی مرا ویران میکرد تا بار دیگر زیر باران باشم کاش میشد ای ...

خدایا تو را تمام نعماتت را شکر میگویم. وشکر این که اگر چه برایم خودی نمانده است. اما هنوز تنهایی را دارم و او را به هیچ کس و هیچ چیزی نخواهم فروخت. همه چیز را از من بگیر اما او را که تمام بودن من است از من مگیر تا این که با او باشم و با او فریاد زنم و با او بنالم و با صدای او بیارامم و با نوازشهای او پاک شوم ای مهربان...

اگر تنها ترین تنها ها شوم باز خدا هست او جانشین همه ی نداشتن هاست نفرین و آفرینها بی ثمر است . اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول وکینه بر سرم بارد . تو مهربان و جاودان آسیب ناپذیر من هستی. ای پناهگاه ابدی.تو میتوانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی...



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 06:03 ق.ظ
نظرات ()

چهارشنبه 5 خرداد 1389

طوفان واژه ها
مرتبط با :

با اشک هاش دفتر خود را.. نمور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را.. که جور کرد


 احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است


در اوج روضه خوب دلش را.. که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار.. دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت


باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست


بی اختیار شد.. قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت


حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند


با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید


در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد.. تمام لهوف را


اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت


بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
او کهکشان روشن هفده ستاره بود



خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .


در خلصه ای عمیق ..خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش.. افتاد از نفس



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 11:43 ق.ظ
نظرات ()

چهارشنبه 5 خرداد 1389

آئینه شكسته(فروغ فرخ زاد)
مرتبط با :

  آئینه شكسته

  دیروز به یاد تو وآن عشق دل انگیز 

 بر پیكر خود پیرهن سبز نمودم

  در آینه بر صورت خود خیره شدم باز

 بند از سر گیسویم آهسته گشودم

  عطر آوردم بر سر سینه فشاندم

  چشمانم را ناز كنان سورمه كشاندم

 افشان كردم زلفم را بر سرشانه

  در كنج لبم خای آهسته نشاندم

    گفتم به خود آن گاه صد افسوس كه او نیست

   تا مات شود زین همهافسون گری ناز

  چو پیرهن سبز ببیند تن من

  با خنده بگوید كه چه زیبا شدی

  او نیست در مردمك چشم سیاهم

   تا خ۰یره شود عكس رخ خویش ببیند

    این گیسوی افشان به چه كار آید امشب

  كو پنجه او تاكه در آن خانه گزیند

   من خیره به آینه و او گوش به من داشت

    گفتم كه چه سان حل كنی این مشكل ما را

    بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خویش

     ای زن،چه بگویم،كه شكستی دل ما را



...



نوشته شده توسط مرتضی ناصری در ساعت 11:26 ق.ظ
نظرات ()

( تعداد کل صفحات: 3 )

1 2 3


مدیر وبلاگ: مرتضی ناصری


صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لینك آر اس اس | تماس با ما | کد30تی

.:: Design Theme By : wWw.naserisoft.Com ::.